تبليغاتX
وا‍ژه هاي خاكستري
آشنای دور

مهربانی دیگر گونه ی بارانی ات

خیسَم کرد !

+ به قلم فروغ رجبي در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 7:43 |
روی تقویم ، امروز

دوم آبان بود

طبق برنامه ی قبلی کُتِ خود را پوشید

و نگاهی به زمان بندیِ روزانه ی دیوار انداخت

..

باید امروز ، نخست

قبضِ آب و تلفن می پرداخت

و سپس بعدازظهر

وقتِ برگشت از کار

ناگهان

کمی عاشق می شد !

+ به قلم فروغ رجبي در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 22:35 |
چقدر دلم "هفت سنگ" می خواست . توی همان حیاطِ بزرگ . نه در کودکی ، که همین حالا . پای همان درختی که تاب بسته بودیم و همه ، بزرگ و کوچک صف می کشیدیم برای تاب خوردن.نه آن تاب خوردنی که تو فکر می کنی !  برای هیجان بلندی که دستمان را به ساده ترین خنده ها می رساند . چقدر دلم تب و تابِ چیدنِ سنگ ها روی هم را می خواست . نه در کودکی ، که همین حالا ؛ بعد از یک روز طولانی . نه به خاطر اینکه کودکی ها خیلی شیرین بود !( که کمی بود *!) به خاطر دلگرفتگی های کوچکی که روی هم جمع می شوند و انگار فقط ضربه توپِ بازی هفت سنگ را می خواهند که فرو بریزند ؛ یکجا ! کمی جرأتِ چیدنِ سنگ ها روی هم را می خواهند و یکی دو بار اوج گرفتن روی تاب و رسیدن پاهایم به سقفِ کاهیِ آن روبرو و فریاد زدن را !

* با تأکید روی کلمه "بود" و نه "کمی"!

پی نوشت : این تغییرات نامطلوب فونت ، کار بلاگفاست و نه من !

+ به قلم فروغ رجبي در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 19:47 |
  با روی باز، آدم های نوی زندگی را می پذیرم و دنیایم را بزرگتر می کنم و یاد می گیرم بخشی از دنیایم را ببخشم  ... امّا کار که ( به طور نامحسوس ! ) به دل بستن می رسد ، جا می زنم . می دانم برای دل بستن، ...! می دانم که _ به قول کیانیانِ " خاک آشنا " و به روایت " بارانِ مهربان " _ دوایش دل شکستن است و بس !

این روزها پای نوشتن که می رسد ، کلمه ها گُم می شوند . انگار نباید سَنَدی از این روزها باشد ... ولی هر طور بود این کلمات را باید پیدا می کردم و اینجا پشت سر هم ردیف می کردم ، بلکه آزاد شوم ؛ البته اگر اینجا، کلمه ها آرام بگیرند و بمانند !

+ به قلم فروغ رجبي در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 9:56 |

ناباورانه می لرزند

دست هایی

که از باز کردنِ بغضِ گره خورده ی گلویش

ناتوانند ...

+ به قلم فروغ رجبي در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 9:51 |

 

یکُم-

می گفت : این چه وضع پوست گرفتن پرتقاله ؟! مگه تو معمار نیستی ؟

می گفت : ایراد از سفره آراییته ، معمار !

می گفت : پس بیل و کلنگت کو ؟

امشب نیلوفر کوچک با همه کودکی اش بالاخره منو کشف کرد. وسط یه نقش بازی کردن کودکانه با هیجان داد زد که :" تو همون معمار بزرگ نیستی ؟؟! من 10 ساله دنبالت می گردم ! "(جمعا یازده سالشه !)

گفتم : آره ! آره ! خودشم !

دوم –

انگار این وبلاگ ، یادداشتای پراکنده م ، صفحه توی فیس بوک و ... همه یه بخشایی از هستی م شده . مجازی بودن هم جزیی از بودن شده . می خواستم در ِ اینجا رو تخته کنم . ولی انگار اینجوری یه بخشی از خودم از دست می رفت ... .

گاهی باید یه جایی باشه که بشه برگشت بهش بدون اینکه منتی داشته باشه واسه پذیرفتنت .

گاهی باید فرصت اشتباه کردن داد . گاهی باید مجال داد برای خیس شدن . گاهی باید برای معنی کردن یک کلمه ساعتها و روزها دنبال کلمات و تعریف گشت و گاهی باید یه قصه طولانی که برای گفتن داری رو بذاری لابه لای نفس کشیدنهات و ریه هات رو ازش پر کنی ، بی کلمات .

گاهی باید نوشت و گاهی خط زد . اما نه به قیمت دل شکستن که این یکی دیگه مجال دادنی نیست .

گاهی مثل الان باید از آدمهایی که می خونن و باور می کنن یا نمی کنن ، تشکر کرد و بابت حذف پست قبل سر رو به زیر انداخت . گاهی باید ، نه ... گاهی که نه ... همیشه باید  گفت : دل من طاقت دل شکستن رو نداره .

گاهی باید بی تعارف گفت : بیا یه فنجون نوشته مهمون من باش !

+ به قلم فروغ رجبي در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 1:50 |

حرف هایی که برای گفتن داشت ، در جیب هایش گذاشت و راه افتاد و نفهمید آن همه حرف در جیب هایش جا نمی شود و روی پله ها سَرریز می کند . به انتهای حیاط که رسید، آشفته دست در جیبش کرد و جز یک "من " چیزی نیافت . حالا او مانده بود و "من " که امتدادی برایش نداشت . مثل جمله های همین نوشته بریده بریده نَفَس می کشید و به حرف هایی که در راه روی زمین ریخته بود نگاه کرد و چشم هایش را بست . نمی دانست حرف هایی که روی زمین ریخته بود ، هرگز قدمهای شنوایی را که مخاطبش بود می شناسد یا نه ولی می دانست دیگر توانی برای برگشتن و جمع کردن حرفهایش ندارد . "من " را هم از جیبش بیرون آورد و روی نیمکت نشاند ؛ حالا خودش بود با جیب های خالی از حتی "من " .

+ به قلم فروغ رجبي در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 1:48 |
نمی دانست افکاری را که مُدام از سَر و کولِ مغزش بالا می رفت و وقتی به اوج می رسید، گاهی آرام سُر می خورد و گاهی کَلّه پا می شد و مدتی آرام می گرفت و باز روز از نو و روزی از نو ، چطور می شد رام کرد ... . تا به حال ذهنش را اینقدر بازیگوش نیافته بود . ناامید بود انگار ، اما دوباره موفق شده بود سرِ خودش کلاهی بگذارد به بزرگی کلاه قبلی یا شاید بزرگتر از آن . آنقدر گیج بود از حال و روزی که بی هوا آمده بود که اصلاً نمی دانست این، ناامیدی است یا راهی که بالاخره گشوده شده .

دلش می خواست یکبار هم که شده رسم و رسومی را که "مثلاً " از بَر بود، کنار بگذارد و به جای آنکه دستها را رو به آسمان بگیرد ، آنها را در هم قفل کند و صورتش را با بی خیالی بالا بگیرد و بگوید : "بازش کن " .

دلش شیطنت می خواست . اما هنوز جوانب را می سنجید ؛ هنوز جوانب را می سنجید ؛ هنوز جوانب را می سنجید...  . می بینی ؟!یکبار شیطنت و سه بار سنجش !

گوشش بدهکار نیست ! تو به او بگو هنوز به قدر کفایت دیوانه نیست ...

+ به قلم فروغ رجبي در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:44 |
شکایتی نیست

من همان کودک بهانه گیرم !

تنها

یک قصه دیگر برایم بگو

و امشب را

تا پلک بر هم نگذاشته ام

نرو !

+ به قلم فروغ رجبي در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 13:47 |
چشم از قدم هایت برنمی دارم

مبادا

راه را میان این همه بیراهه 

گُم کنم

نه اینکه به دنبال توام ، نه !

قدم هایت

امتداد من است ...

چشم از قدم هایت

برنمی دارم

+ به قلم فروغ رجبي در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 13:45 |