مهربانی دیگر گونه ی بارانی ات
خیسَم کرد !
مهربانی دیگر گونه ی بارانی ات
خیسَم کرد !
دوم آبان بود
طبق برنامه ی قبلی کُتِ خود را پوشید
و نگاهی به زمان بندیِ روزانه ی دیوار انداخت
..
باید امروز ، نخست
قبضِ آب و تلفن می پرداخت
و سپس بعدازظهر
وقتِ برگشت از کار
ناگهان
کمی عاشق می شد !
* با تأکید روی کلمه "بود" و نه "کمی"!
پی نوشت : این تغییرات نامطلوب فونت ، کار بلاگفاست و نه من !
این روزها پای نوشتن که می رسد ، کلمه ها گُم می شوند . انگار نباید سَنَدی از این روزها باشد ... ولی هر طور بود این کلمات را باید پیدا می کردم و اینجا پشت سر هم ردیف می کردم ، بلکه آزاد شوم ؛ البته اگر اینجا، کلمه ها آرام بگیرند و بمانند !
ناباورانه می لرزند
دست هایی
که از باز کردنِ بغضِ گره خورده ی گلویش
ناتوانند ...
یکُم-
می گفت : این چه وضع پوست گرفتن پرتقاله ؟! مگه تو معمار نیستی ؟
می گفت : ایراد از سفره آراییته ، معمار !
می گفت : پس بیل و کلنگت کو ؟
امشب نیلوفر کوچک با همه کودکی اش بالاخره منو کشف کرد. وسط یه نقش بازی کردن کودکانه با هیجان داد زد که :" تو همون معمار بزرگ نیستی ؟؟! من 10 ساله دنبالت می گردم ! "(جمعا یازده سالشه !)
گفتم : آره ! آره ! خودشم !
دوم –
انگار این وبلاگ ، یادداشتای پراکنده م ، صفحه توی فیس بوک و ... همه یه بخشایی از هستی م شده . مجازی بودن هم جزیی از بودن شده . می خواستم در ِ اینجا رو تخته کنم . ولی انگار اینجوری یه بخشی از خودم از دست می رفت ... .
گاهی باید یه جایی باشه که بشه برگشت بهش بدون اینکه منتی داشته باشه واسه پذیرفتنت .
گاهی باید فرصت اشتباه کردن داد . گاهی باید مجال داد برای خیس شدن . گاهی باید برای معنی کردن یک کلمه ساعتها و روزها دنبال کلمات و تعریف گشت و گاهی باید یه قصه طولانی که برای گفتن داری رو بذاری لابه لای نفس کشیدنهات و ریه هات رو ازش پر کنی ، بی کلمات .
گاهی باید نوشت و گاهی خط زد . اما نه به قیمت دل شکستن که این یکی دیگه مجال دادنی نیست .
گاهی مثل الان باید از آدمهایی که می خونن و باور می کنن یا نمی کنن ، تشکر کرد و بابت حذف پست قبل سر رو به زیر انداخت . گاهی باید ، نه ... گاهی که نه ... همیشه باید گفت : دل من طاقت دل شکستن رو نداره .
گاهی باید بی تعارف گفت : بیا یه فنجون نوشته مهمون من باش !
حرف هایی که برای گفتن داشت ، در جیب هایش گذاشت و راه افتاد و نفهمید آن همه حرف در جیب هایش جا نمی شود و روی پله ها سَرریز می کند . به انتهای حیاط که رسید، آشفته دست در جیبش کرد و جز یک "من " چیزی نیافت . حالا او مانده بود و "من " که امتدادی برایش نداشت . مثل جمله های همین نوشته بریده بریده نَفَس می کشید و به حرف هایی که در راه روی زمین ریخته بود نگاه کرد و چشم هایش را بست . نمی دانست حرف هایی که روی زمین ریخته بود ، هرگز قدمهای شنوایی را که مخاطبش بود می شناسد یا نه ولی می دانست دیگر توانی برای برگشتن و جمع کردن حرفهایش ندارد . "من " را هم از جیبش بیرون آورد و روی نیمکت نشاند ؛ حالا خودش بود با جیب های خالی از حتی "من " .
دلش می خواست یکبار هم که شده رسم و رسومی را که "مثلاً " از بَر بود، کنار بگذارد و به جای آنکه دستها را رو به آسمان بگیرد ، آنها را در هم قفل کند و صورتش را با بی خیالی بالا بگیرد و بگوید : "بازش کن " .
دلش شیطنت می خواست . اما هنوز جوانب را می سنجید ؛ هنوز جوانب را می سنجید ؛ هنوز جوانب را می سنجید... . می بینی ؟!یکبار شیطنت و سه بار سنجش !
گوشش بدهکار نیست ! تو به او بگو هنوز به قدر کفایت دیوانه نیست ...
من همان کودک بهانه گیرم !
تنها
یک قصه دیگر برایم بگو
و امشب را
تا پلک بر هم نگذاشته ام
نرو !