این که یک گوشه ایستاده بود و بدون اینکه هیجانی داشته باشد ، سعی می کرد باور کُنَد بادکنک ها واقعی است ، باور کُنَد بزرگتر ها روی صورتشان نقاشی کشیده اند ، برای خوشحال کردنِ او ، هیچ ! هدیه ها ! هدیه ها را چه طور بپذیرد ؟! هدیه های زیاد : کیف ، شلوار ، عروسک و تمام چیزهایی که دوست داشت داشته باشد اما نه اینطور ، نه اینطور لطف گونه ! این طور مصنوعی میان لبخند هایی که نه برای او که برای خودشان روی صورتِ آدم بزرگ ها - که آن سال ها به چشمش بزرگتر می آمدند - نقاشی شده بود و حتی زنده نبود .
لابد پیش خودشان فکر می کردند خوشحال است . شادی بقیه بچه ها را که می دید ، تعجب می کرد . شک کرده بود که چرا خودش باور نمی کُنَد . اما 13 سال بعد وقتی دیگر بزرگ شده بود ؛ دیگر آدم بزرگ شده بود ؛ وقتی دختر بچه ای که قدش به نصف او هم نمی رسید ، از او خواست بادکُنک را برایش دوباره باد کُند - و دخترک شک داشت که می تواند یا نه – و وقتی برای شستنِ دستهای دخترک باید " اعتماد " می آفرید تا دستها را برای چند ثانیه در دست بگیرد و بشوید ، فهمید آن روز – آن روزِ کودکی - "باور" چه واژه ی دشواری بود .
آدم بزرگ ها ، شاد و با صورت های رنگی، روی سِن ، بالا و پایین می پریدند و یکی شان چیپس توی ظرف بزرگ ریخته بود و به بچه ها تعارف می کرد و همه مُشت مُشت برمی داشتند . خیلی دلش می خواست مثلِ همان دخترِ کنار دستی اش مُشت مُشت بردارد، ولی این کار ، کارِ خوبی نبود . مادر هم همیشه این طور می گفت !
می دانست آن روز آنقدر که دلش می خواست ، برنداشته و حالا وقتی قرار است خوراکی ها را در ظرف بریزند تا بچه ها که یکی دو ساعت دیگر به پردیس می آیند ، هرقدر دلشان خواست ، بردارند ، می داند نمی شود! و فقط او این را می داند !
درست است آن روزها که آدم بزرگ ها بزرگ تر بودند ، قصه ، تفاوت داشت با آنچه در جشن آن روز رخ می داد اما غمِ آن روز ...!
وقتی تمام این حکایت را شنید ، دیگر دلش نمی رفت که کاری کُنَد و شادی ِ آن روز کمرنگ می شد . و مانده بود این قصه را چه طور برای آدم بزرگ ها بگوید . نمی دانست آدم بزرگ ها ، " باور نمی کنند " ؛ " از بَر می کنند " . حتّی مهربانی را .